شهدا اینجایند...
بسم رب شهدا و الصدیقین
بنام خدای لاله های عاشق
امروز،یا بهتراست بگویم امشب
حالم عجیب عجیب است
شهدا را دعوت کرده ام به میهمانی دلم
سفره ای از جنس مهربانی
کوزه ای از آب رحمت
لقمه ای مغفرت
شهدا قرار شده دست مرا هم بگیرند
با خود ببرند به دور دست ها
به دوردستهایی که همین نزدیکی است
شهدا بوی خوش خدا را با خود برایم آورده اند
شهدا سلام مادرشان حضرت زهرا(س) را برایم آورده اند
شهدا نشسته اند
گرداگرد میز من
چهره هاشان نورانی
همچو اخلاقشان
وقتی میخندند از لبهایشان لاله هاست که بیرون میریزد
من هم میخندم
اما ..
یکدفه
دلم انگار دل من نیست
انگار پرنده ایست که در قفس مانده
خود را به دیوار قفس میکوبد
انگار میخواهد برود
صدایش را میشنوم
میترسم
اما..
یکی از شهدا
دست مهربانش را روی شانه ام میگذارد و میگوید
نترس برادر..
داری به آرزویت میرسی
ناگهان حس میکنم در قفس باز شده
اما پرنده نمیپرد
اشک از چشمهایم جاری میشود
بی صدا
همه به من خیره شده اند
شهدا نیز گریه میکنند
پرندی دل من زنجیری به پا دارد به نام گناه
صدای گریه هایم بلند تر میشود
دیگر نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم
دوست دارم گذشته ام بسوزد دود بشود و به آسمان برود
دوست دارم برگردد کودکی هایم
اما نمیشود
زنجیری سیاه شده بر پاهای پرنده ی کوچک و سفید قلبم
شهدا
بی صدا
گریه میکنند برای من
برای گناهم
دستهایم را بالا میبرم
آرام میگویم:
یا زهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا(س)
خودت کمکم کن
یا زهرا خودت کمکم
کن
میترسم
دست و پاهایم مال خودم نیستند انگار
پرنده ی کوچک قلبم که از پریدن خسته شده
انگار جان تازه ای میگیرد
بالهایش را باز میکند
همانطور که اشکهایم جاری اند
قطره ای اشک
که از همه قطره ها سنگین تر بود
روی زنجیر ها میچکد
صدای بریده شدنش بند دلم را هم پاره میکند
پرنده میپرد
جسمم بی روح همان جا کنار سنگری دراز کشیده
شهدا دستهاشان را رو زانوهاشان میگذارند
و میروند
و دست مرا در دستشان دارند
میروند، میرویم
به دوردستهای نزدیک
یکیشان با لبخند می رود و فانوس جامانده ای را که روشنی بخش محفلمان بود می آورد
من
همانجا میمانم
بی هیچ کس
روی خاک
تنها
آرام و سبکبال قدم برمیدارم و به جلو میرم
با شهدا
نوری راهنمای ماست
میچرخم
میخندم
سبک شده ام
دستانم سبک تر از همیشه
اما یکدفه
انگار دست کسی را میگرد و به عقب پرت میکند
زمین میخورم
همانجا کنار جنازه ام
همانجا صورتم به صورت خونینم میخوردو انگار خیس است
از اشکهای مادرم
که سر سجاده اش میریخت
برادران کوچکترم منتظر داداش علیشان جلوی در حیاط زانو بغل گرفته اند و منتظر
یوسف روی توپ سفید و قرمزش نشسته
سجاد حسام را در بغل دارد و مادرم اجیم را
نمیدانم چه میشود
شهدا مرا تنها گذاشتند و رفتند
یکیشان میگوید مادرش اجازه نداد بیاید
هر چه داد میزنم نمیشود انگار
نمشود که من هم بروم اجازه ی رفتن داده نشده
صدای گریه هاشان را میشنوم
مادرم سرش را روی صورتم میگذارد و گونه های خاکیم را میبوسد
وقتی میگوید علی انگار دنیا را به من میدهند
اما من دنیا را نمیخواهم
من ...
نشد که برم
اما دفعه ی دیگر هرطوری شده باید برم
کاش بیایند شهدا
دوباره
شاید آمدند
شاید
اما اگر نشد بروم
ماندم تا دل داداشهایم و آجی کوچک ترم شاد بماند
اگر نرفتم ماندم تا راهشان را ادامه بدهم
اگر نرفتم
ماندم
ماندم محب الزهرا بشوم
همین که حضرت زهرا را دارم از تمام دو عالم برایم بس است
امام میترسم
باز پرنده ی کوچک قلبم اسیر شود
کاش بشود که نشود
مرا دیوانه میخوانند
بگذار بخوانند
من که شهدا را دارم
حضرت زهرا را دارم هر چه میگویند بگذار بگویند
همین برایم بس بود
گناهانم
ذوب شدند...
.
.
.
.
.
عاشقان شهدا
دعا کنید مارو
که ما هم بریم پیششون
در راه پیشرفت مملکتمون گام برداریم
اگه شد شهدا دست مارم بگیرن و ببرن
برادر کوچکتر همه ی شماها: علی خاطری فرامانی
طلبه ام و دیگر هیچ...